خیلی وقت بود که اینجا نیامده بودم
ولی یادم قول داده بودم غیر از خدا کسی و نداشته باشم
ولی براش شریک گرفتم
و با تمام وجود براش بندگی کردم
اون فقط منو نادیده گرفت
خدایا بلاخره شکستمش
بتم و شکستم از الآن فقط تو رو دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 15 توسط سایان
|
پسرک دختري رو خيلي دوست داشت.
اون دخترتوي يه سي دي فروشي کار ميکرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت.
هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون
بعد از يک ماه پسرک مرد
وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت
مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد
دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده
دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد
ميدوني چرا گريه ميکرد؟
چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 12 توسط سایان
|
چرا؟
چرا خدا من هی کم میارم
چرا داغونم
چرا با تنهایی هام کنار نمیام
با اینکه ........................................................؟؟؟ْْ!!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 0 توسط سایان
|
در کلام ممکن است هر کس ادعای عشق داشته باشد اما در عمل است که عاشق شناخته می شود.عشق آن است که عاشق جز معشوق نبیند.خود را نبیند او را ببیند.همه چیز را برای او بخواهد. او را برای او بخواهد نه برای خود.مادر عاشق است.اگر خانه اش آتش بگیرد و فرزندش در آن باشد خود را نمی بیند. فقط فرزندش را می بیند.حاضر است از جان خود بگذرد تا فرزندش زنده بماند.شهدا عاشق بودند.
به خاطر خدا از جان خود گذشتند.با خدا عشق بازی کردند.ما هم اگر می خواهیم بدانیم عاشق خدا
هستیم یا نه می توانیم از خود یک تست بگیریم.آیا حاضریم به خاطر او از جان مال و ... بگذریم؟
جان و مال پیشکش
آیا هنگامی که زمینه گناه فراهم است حاضریم بگیم خدایا به خاطر تو ..
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن
با تشکر از شما که این مطلب را برای من گذاشتی(مجتبی)
+
نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 0 توسط سایان
|
خیلی تنهام :-(
البته همیشه حامیم هست
اگه اونم نداشتم که ..............
خلاصه به قول دوستم می گه ردپای کسی که آرامشم را بهم ریخته بود دنبال کردم......
دیدم بخودم رسیدم.؟
این یعنی اعتراض به جسم
+
نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 0 توسط سایان
|